اختیارات یک زن
نوزادم تب شدیدی داشت و با تمام ضعف و ظرافتی که داشت سرفههای وحشتناکی میکرد. مجبور شدم بیمارستان بستریاش کنم. توصیهی پزشک یک هفته بستری شدن و تحت مراقبت بودن بود. اما به مجرد اینکه مطمئن شدم خطری سلامتیش را تهدید نمی کند تصمیم به ترخیصش گرفتم.
۵ شبانه روز در فضای بیمارستان گذراندن و استرس تب و تشنج بچه ات را داشتن؛ خستگی و بی خوابی و نگرانی از خانه و خانواده ای که رها کرده بودم فشار روانی زیادی بهم وارد کرده بود؛ کارهای مربوط به تسویه حساب و ترخیصش را تقریباً انجام داده بودم و میخواستم با مسئولیت خودم بچه ام را به خانه ببرم؛ درست دقیقهی نود همه چیز به مشکل برخورد!
پدرش باید برگه ی ترخیص را امضا می کرد و مسئولیت کار را به عهده می گرفت. برای من قضیه خیلی ساده و پیش پا افتاده بود. گفتم: پدرشون مسافرت هستند! نیستند امضاء کنند ؛من مادرش هستم من امضا می کنم. اما قانون بیمارستان مرا فاقد صلاحیت این کار دانسته بود! خسته بودم؛ عصبی بودم ؛خشمگین هم شدم؛ محکم کوبیدم روی پیشخوان مقابل و گفتم: یعنی چه! من مادر این بچه ام؛ نمی تونم بچهی خودم رو ترخیص کنم!؟ این یعنی چی؟ اما خودم هم می دانستم یعنی چه! می دانستم چه معنای تلخ و حقیقت زشتی در پس این مادهی قانونی بود!
کارمند بیمارستان شاید در باطن حق را به من میدهد اما او مامور قانون است و معذور است؛ عذرخواهی میکند و از من می خواهد به فلان اتاق بروم و با فلان شخص صحبت کنم. راه می افتم سمتی که اشاره می کند.
چشم هایم به اشک نشسته است اما بغضم را مهار میکنم و اشکم را پس میزنم؛ فقط به کاری که می خواهم انجام بدهم فکر می کنم؛ می خواهم بروم پیش آن آقای مسئول ! درخواست بکنم و از او بخواهم با من بیاید جایی توی همین بیمارستان، همین نزدیکی، تا برایش توضیح بدهم و نشانش بدهم صاحب اصلی این بچه ها چه کسانی هستند! بیاید پشت درب زایشگاه و نزدیک به بخش اطفال ! زنان بی دفاعی که دست نامهربان طبیعت رنج جانکاه زایمان را بر تن "ضعیف" شان تحمیل کرده بود.
ضعیفههایی که تا لب گور می رفتند و بر می گشتند... دردی که قابل قیاس با هیچ درد جسمانی نبود... آنچنان دردی که تا مدت ها زن را افسرده و مرده میکرد... دردی که نمیتوان شرحش داد و نه می پسندند که شرحش داد... مادر بودن رسالت سنگینی است که پاداشش تنها یک مشت کلمهی فانتزی است در برابر بیشمار ماده قانون و تبصره و باید و نباید ... نمی توان و نمی شودهای پر قدرتِ پر نفوذ! کف راهرو را از پشت اشکهای سوزنده ام نگاه میکنم؛ آن همه مدح و ستایش و شعر و دکلمه که در وصف مادر شنیده بودم همه ریخته بودند کف زمین و من با خشم پا روی همه شان میگذاشتم و جلومیرفتم.. چند ماه قبل هم که برای افتتاح حساب به نیابت از دختر ۹ ساله ام به بانک مراجعه کرده بودم همین جواب را شنیده بودم شما نمیتونین؛ قانون میگه فقط پدرش میتونه براش حساب باز کنه!
و باز هم پیشتر که برای تحویل گرفتن پرونده تحصیلیاش به مدرسه رفته بودم؛ معاون مدرسه که خود یک زن بود و یک مادر بود خطاب به من گفت: ما نمیتونیم پروندهی بچه تون رو به شما بدیم باید پدرش بیاد! شنیدن یک چنین حرفی از زبان یک زن برایم ناامید کننده بود: - خانوم شما خودتون یک زن هستین! چهطور این حرفو میزنین؟ این بچه را من به وجود آوردم من به دنیا آوردم ؛من زندگی بخشیدم؛ من زندگی یاد دادم ؛من مادرشم صلاحیت گرفتن پروندهاش رو ندارم؟؟!!.. صدایم بالا رفته بود و همهی نگاه ها به سمتم برگشته بود! خانم مدیر مداخله کرد و خواست چیزی بگوید اما من اجازه ندادم و با لحنی گلایهمند ادامه دادم: خانم شما توی همین کلاس ها دارین به بچه ها یاد میدین بهشت زیر پای مادره! مادر کار خانهی انسان سازیه؛ مادر چنینه مادر چنانه ... مادر فرشتهی مهربانیه... آقا من نمیخوام اینها باشم من فقط می خوام آدمی باشم که صلاحیت گرفتن پرونده بچهاش رو داره! برم سر کلاس بگم دروغ میگین؟ برم بگم دارین گولشون میزنین خرشون میکنین؟….
انتهای پیام / روزنامه دیدهبان زاگرس

