برادری !!
نوع دیگری از قرابت هست که آدم را با بیگانه ای خانواده و فامیل می کند؛" قرابت فکری و اعتقادی " و اشتراک در جهانبینی! دوستی دارم هزاران کیلومتر آنطرف تر ساکن آلمان . شغل شوهرش را و نام فرزندانش را نمیدانم؛ خانه شان را ندیدهام و خبر ندارم تفریحاتش چیست و چه غذاهایی دوست دارد ؛اما آنقدر مثل هم فکر می کنیم و آرمان هایمان شبیه به هم است که احساس میکنیم خواهر هستیم و از یک خانواده ایم .
یک بار به او گفتم می دانی من تو را خویشاوندِ فکری خودم میدانم؟ و او جواب داد بله فکر می کنم همین طوره .
دقیقاً به همین شکل مسئولینی که طالبان را خانواده خود میدانند با آنها خویشاوند فکری هستند .
از یک ریشه واز جنس یک جور باور و اعتقاد...همین مسئولین را اگر بگذاری، اگر جبر و فشار رسانه های داخلی و خارجی و اجبار بین المللی بگذارد ؛
اگر مردم و فضای فرهنگی جامعه اجازه بدهند همین ها هم آدم ها را می کشانند وسط میدانی گوش تا گوش سر میبرند؛ زنان را دست و پا می بندند و شلاق میزنند؛ از دانشگاه و اداره و حتی خیابان و کوچه ها اخراج می کنند و در خانه ها زندانی میکنند ...همینها هم دخترها را به مدرسه راه نمیدهندو همین ها هم اگر بهشان نخندند و عیبشان نکنندفهرست بالا بلندی از میوه و سبزیجات را مفسده آور و ممنوعه تشخیص میدهند و خرید و فروش آن را جرم اعلام میکنند ...
این ها می گویند:درست مثل وقتی که در خانوادهای جر و بحث و مشاجره پیش میآید و پسر قلدر و نفهم خانواده گلدان قیمتی روی میز را از روی عصبانیت بلند می کند و به دیوار میکوبد و نابودش می کند ؛درست مثل وقتی که بزرگتر خانواده ،پدر یا مادر از راه می رسد و گلدان شکسته را میبیند؛ دعوت به آرامش می کند و می گوید :پیش میآید فدای سرتان بهترش را میخریم .این مسئولین هم الان حس میکنند دعوای خانوادگی پیش آمده و یکی دو تا جوان کم سن و سال و کم اهمیت را زده اند کشته اند ؛فدای سرشان! بهترش را زن ها می زایند بزرگ می کنند می گذاریم جایشان! لازم نیست زیاد کننده اش کنیم همسایهای، دشمنی آنطرفتر صدای مشاجره مان را بشنود و شاد بشود .
هیس!! چیز مهمی نبود که ...
یک چیز در رابطه با این ماجرا توی گلویم بغض شده و باید فریادش بزنم تا راه نفسم باز شود و آن اینکه آقای مسئولی که خودت را برادر طالبان می دانی و بچه های مردم را فدای سراو می کنی ...
بچه ای که پول نداشته سربازی اش را بخرد و پارتی نداشته که بیندازدش شهر خودشان خدمت کند؛ بچه ای را که مادرش از زیر قرآن رد کرده و پشت سرش آب ریخته و برایش آش پشت پا نذرکرده ...و بچه ای که حین نگهبانی دادن ها و پاس دادن هایش تنها تفریح و دلخوشی اش این بوده که روزهای سربازی اش را بشمارد و یکی یکی کم کند تا اینکه سربازیش تمام شود بتواند برگردد کاری برای خودش دست و پا کند و در خیالات خودش روزی را می دید که میتوانست پراید بخرد و دختر مورد علاقه اش را بگیرد و روی خوشبختی را ببیند ....
آن وقت برادر تو ..برادر عزیز تو از راه رسید و سینه اش را به رگبار بست و همه آن آرزوها را همانجا لب مرز چال کرد!! آقای مسئول من نه آن طالب وحشی ماقبل تاریخ را و نه تو را و نه هیچیک از همفکران تو را برادر خود نمیدانم و خانواده نمی بینم .از تو، از برادرها و برادری هایت بیزارم ...و از هر آنچه تو را به من وصل میکند بریده ام من نه در کنار تو بلکه رودرروی تو و تمام کسانی می ایستم که برای جان انسان ها و زندگی انسانها پشیزی ارزش قائل نیستند و نه خود را بلکه دیگری را و نه بچه خود را که بچه مردم را به سادگی.. به اجبار .... به زور فدا می کند...
انتهای پیام / روزنامه دیدهبان زاگرس

