مردم دل مرده شهر . . !!

کد خبر: 1246-50331 گروه: یادداشت
1405/03/31 01:11

زهرا موسایی

زن در حالی که پاکت خریدهایش را به زحمت حمل می‌کرد سوار اتوبوس شد و کنارم نشست .عصبی می‌نمود و زیر لب غرغر می‌کرد.

 یک لحظه نگاهم با نگاهش برخورد کرد؛ لبخندی زدم و او انگار از خدا می‌خواست سرِ درد دلش باز شد، اشاره به خریدهایش کرد و گفت: این‌ها را می‌بینی.. باورت میشه دو میلیون پولشون شده؟

و بی وقفه گفت و نالید و نالید...

ناله ها و غرولندهایش اگرچه به حق بود اما تکراری و آزاردهنده بود !

حوصله شنیدن حرف‌هایش را نداشتم. اصولاً میل وارد شدن به چنان بحث بی‌نتیجه‌ای را هم نداشتم اما ادب اقتضا می‌کرد گاهی سری به تایید بجنبانم و همراهی‌اش کنم .

لابلای حرف‌هایش گفت :"از ما که گذشت کاش بچه‌هامون ...."

چقدر این جمله ی تکراری ،دردناک است! آنقدر که هر قدر تکرار شود دردناکی‌اش به چشم می‌آید ..

گفتم: خانم ! شما که سنی ندارید چرا از شما گذشت..؟ گفت ۴۵ ساله است ..

چقدر فاجعه !!!

۴۵ ساله‌هامان فکر می‌کنند از آنها گذشته حتی ۴۰ ساله های ما هم، آنها که به دلایلی هنوز ازدواج نکرده اند می گویند از ما گذشت ..!!این همه ناامیدی! این همه به آخر خط رسیدن ! اینها روح و روانشان افسرده و پیر شده است ..

روح و روان‌های فرسوده ...جوان‌های جوانی نکرده ی پیر شده و از کار افتاده!

 آدم‌هایی که حرام شدند .

نهال‌هایی که می‌توانستند به ثمر برسند از ریشه خشکیدند ...

احساس می‌کنم اینجا، همه این شهر تبدیل شده به یک خانه سالمندان بزرگ !!

که پیر و جوانش خود را به پایان نزدیک می‌بیند و هیچ انگیزه و امیدی و رمقی برای ادامه دادن ندارد .

توی صورت مردم شهر نگاه کن حتی جای خالی لبخند را هم نمی‌بینی ...

از بس که بی‌ لبخندی و بی‌شوقی عادی شده است !!حتی نبودنش را هم نمی‌بینی ...

و جای خالی موسیقی ...و جای خالی عطر و ادکلن...

 و جای خالی خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌بینی .

امروز یاد" ننه آغا" پیرزنی از اقواممان افتادم که ما بچه‌های فامیل خاطرات تلخ و شیرین زیادی از او داریم .

خدا رحمتش کند پیرزن مقتدر، تلخ و بدعنقی بود و هیچ با بچه‌ها خوب نبود .

مادرم و مادرهای دیگر احترام زیادی برایش قائل بودند و بزرگش می‌دانستند اما تقریباً همه ما بچه‌ها از او بدمان می‌آمد.

 با هرگونه شادی و بازی و جست و خیز بچه‌ها به شدت مخالف بود و همه بچه‌ها را وادار می‌کرد ساکت گوشه‌ای بنشینند و جم نخورند.

 یادم هست یک بار هم بازی ام سر سفره گریه کرد که قاشق ندارد..یکی خواباند توی گوشش که "دختر و قاشق"؟!!

"دختر و قاشق "اش مدتها سوژه ی خنده بود.

دختری اگر می پرید یا با صدای بلند می خندید هر چه دم دستش بود می انداخت سمتش و به قول خودش ادبش می کرد.

پسرها راهم می زد.یا با وردنه ای که نان می پخت می گذاشت دنبالشان که آنقدر حرف نزنند و ورجه وورجه نکنند.ما بچه ها به حرفها و طرز فکرش می خندیدیم.

شکممان را می گرفتیم و قاه قاه می خندیدیم. مگر می شود بچه بازی نکند ،ندود،نپرد و نخندد؟؟!

کار خودمان را می کردیم...

امروز که به این مردم مغموم و دل مرده شهر فکر می‌کردم ناخواسته به زبانم آمد: دیدی ننه آغا ! دیدی آخرش برد با تو بود! دیدی عاقبت ،همه رام شدیم و آرام گرفتیم ..!دیدی دیگرنمی دویم و نمی پریم و نمی خندیم..!!قهقهه نمی زنیم و قاشق و خیلی چیزهای دیگر هم نداریم و نمی خواهیم !!دیدی حق با ما بود و قدرت دست شما بود و شما بردید..!!

ما می خواستیم زندگی کنیم و شما می خواستید آن طور که شما درست می دانستید زندگی کنیم و حرف، حرف شما شد .

شما می‌خواستید بچه و نوجوان و جوان و پیر همه پیر باشند و پیرانه رفتار کنند و عاقبت حرف حرف شما شد ؟!


انتهای پیام / روزنامه دیده‌بان زاگرس
دیده‌بان زاگرس امروز
آرشیو

یادداشت
آرشیو